***معصومه ناز ما ******معصومه ناز ما ***، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره
**فاطمه بانوی ما ****فاطمه بانوی ما **، تا این لحظه: 12 سال و 28 روز سن داره

معصومه ، مسافر بهشت

اولین سفر به حرم عشق

 سلام ماماني زياتت قبول معصومه 20 ماهه: دخترم براي اولين بار اومده مشهد. الانم از سايت هتل دارم برات پست ميذارم قربونت بشم من. آره اين خبر خوشم بود كه ديروز ميخواستم بدم اما ذوق زيارت نذاشت موكول شد به الان. عزیز دلم عکس نمیتونم برات بذارم ایشالا اومدم خونه حتما میذارم اینجا امکان فرستادن عکس رو نداره.اینجا خیلی داره بهت خوش میگذره به غیر زیارت که لذتش رو زمانی میبری که بزرگ شی و عکسای نازتو ببینی .اونقدر تو حرم دختر ماه و صبوری هستی که همه یا لپتو میکشن یا بهت شکلات میدن زمان نماز هم صبورانه منتظر ما میشینی و با کتابات بازی میکنی .توی حیاط زایرسرامون پارکی هست که باباجون و بابایی تو رو میبرن اونجا بازی کنی به اتاقمون که میرسی م...
8 ارديبهشت 1392

وصف نشدنی

معصومه 20 ماهه: این چیزایی که برات مینویسم فقط در کلمات خلاصه نمیشه عالمی برام ساخته پر از نور، زیبایی، لذت و عشق............. نمیدونم کدومشو بگم و چطور بگم که حسم رو بیان کنه !!! وقتی آب میخوری خیلی زیبا میگی یا حسی البته زیر لب(یا حسین) وقتی اذان میگه صلوات میفرستی البته با زبون خودت عزیزم : الا مم صصصصصصص(خدایا! مهربانم! قبولش کن ) وقتی میخوای غذا بخوری زیر لب بسم الله میگی: بسسسسسممممممم(گوارای وجودت عزیزم) وقتی اسپند دود میشه بلند میگی الا مممم صصصصصصصصصصصصص(صلوات میفرستی جیگرم)               ...
8 ارديبهشت 1392

پارک

اینم دوست پارکیت!   معصومه 20 ماهه: مثل اینکه خیلی خوشحال بودی و بهت خوش گذشت مامانی این چند وقته که با هم میریم پارک دوست پیدا نکرده بودی اما دیروز یه دوست 15 ماهه به نام غزل خانم پیدا کردی وبا هم بازی کردین.                                                                    ...
8 ارديبهشت 1392

گردش یه روزه

سلام دخملم معصومه 20 ماهه: جمعه این هفته یعنی 6 اردیبهشت زیبا با همگی یعنی مامان جونینا و دایی مهدی و خاله راضیه اینا رفتیم گردش .کجا ؟ صبح که رفتیم دشت شقایق خیلی زیبا بود گل ها رو دیدی وای وای میکردی و ذوق . خیلی خوشحال بودی عزیزم.صبونه رو که خوردیم یه کم بین گلها گشتیم و عکس انداختیم و عمو رضوان برای ناهار ما رو برد به چهار باغ . برای دیدن باغ پرندگان بالاخره ساعت 2 رسیدیم اونجا . وای چه پرنده هایی اصلا به عمرم ندیده بودم . کاش میشد از همشون عکس برات بزارم ولی حیف که دوربین نبرده بودم. باموبایل از یه مرغ و کبوتر خوشگل عکس گرفتم ببینی.تو که خیلی خوشت اومده بود همش میگفتی وای جوجه ! خلاصه 1 ساعتی اونجا بودیم بعد اومدیم تو طبیعت ...
8 ارديبهشت 1392

شیرین کاری هات

معصومه 20 ماهه:   سلام عشقم سلام مهربونم سلام همه زندگیم l                                                                 این روزا اونقدر شیرین زبونی میکنی که نمیدونم کدومشو برات بگم ...... چایی میخوری با قند مثل آدم بزگا الهی فدات شم ..... از راه پله خودت بالا و پایین میری ........... هر جا میخوای بری...
7 ارديبهشت 1392

نوزده ماهگی دختر گلم

معصومه 19 ماهه: سلام جیگرم! سیزده بدر رفتیم باغ مادر بزرگ مامانی خیلی خوش گذشت معصومه جونم حسابی بازی کرد و خسته شد غروب که شد تو چادر مسافرتی باباجون خوابیدی و ما رفتیم وسطی بازی کردیم .عزیزم اون روز خیلی خسته شدی رسیدیم خونه غش کردی و خوابیدی. جدیدا هر چی بهت میگیم میتونی ادا کنی مثل پرتقال سیب خونه صندلی و سفره سارا شیر فرش و هر چیز دیگه ای که دورو برت باشه بگیم بگو قشنگ ادا میکنی البته با لهجه زیبای خودت. انشاالله تصمیم دارم صداتو ضبط کنم تا برات بمونه جیگرم. دو سه روزه سرما خوردی و امروز هم بردمت چکاب آزمایش خون ازت گرفتن.الهی مامان فدای دختر صبورش بشه اونقدر آروم گریه کردی که خانومه که ازت خون گرفت دلش برات ...
19 فروردين 1392