دخمل یک ساله ما راه افتاد
معصومه 11 ماه و 15 روزه سلام به همگی دخمل ما دیگه یه ساله و خانم شده
بگیییییییید ماشششششششششششششاللللللللا 
معصومه کوچولوی ما 7 دندونه شده بودی و حسابی گاز گازی
توی این ماه رفتیم به زیارت حضرت معصومه و تا غروب قم بودیم به شما که خیلی خوش گدشت چون به یه پارکی رفتیم و شما با باباجون کلی قدم زدی

زیارت قبول دلبندم
تلفن دستت میگرفتی و اد اد اد میکردی نمیدونم با کی حرف میزدی عسلم
وای یه کار قشنگ دیگه این بود که دستمال دست میگرفتی و خونه رو گرد گیری میکردی فدات شم مننننننن
خیلی خوشحال بودی که میتونی راه بری هیچ جایی از زیر پاهات در نمیرفت از پشت مبلا گرفته تا توی میز تلوزیون مامان جون و... کفشای جیغ جیغیتو میپوشیدی برو بریم

عکساتو از توی کیف مامان برمیداشتی و باهاشون حرف میزدی عسلم آخه اونا خودت بودی مامانی چی میگی بهشون؟؟؟ 
بابا که میخواست از خونه بره بیرون باهاش بای بای میکردی اما بعد گریه راه می انداختی
یاد گرفته بودی خودت با قاشق غذا بخوری مامان جونم اما به جای دهانت میبردی به چشمت ما هم تشویقت میکردیم و هورااااا هورراااا میکردیم شما هم قاشقو مینداختی دستاتو بالا میاوردی و تکون تکون میدادی یعنی هوررااااا
همه چیزو از بالای مبل مینداختی پایین و میگفتی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
د د د د د د د ینی دردر برای هر کی که میخواست بره میگفتی تا شاید تو رو هم با خودش ببره عزیزم
آآآآآآآآآآآآآآوووووووووو یه چیز خنده دار اگه چیزی که بر خلاف میلت بود بهت میگفتن مثلا بریم بخوابیم ؟ با شدت تمتم میگفتی نننننننننننننننننننهههههههههههههالبته اینطوری نننننااااااااااااااااااااااا
همه خوششون میومد و تند تند ازت سوال میکردن تا بگی نه
میذاشتیمت یه طرف خونه و خودمون هم یه طرف دیگه راه میرفتی و کلی کیف میکردی وسطاش میخوردی زمین و برای بلند شدن باید چهار دست و پا میرفتی به سمت مبل یا ما تا کمک بگیری و بلند بشی فدای دختر با تلاشم برم
عمو و عمه رو کامل میگفتی و با عکس عمو جون که شهید شده کلی حرف میزدی ![]()
هر چیزی بهت میگفتیم و خوشت میومد سرتو تکون میدادی یعنی خوب 
یه روز جوجه مادرجون منو آوردیم خونمون وای وای وای معصومه کوچولو دنبالش میکردی و پدرشو در آوردی داد میزدی جی جی جی وقتی هم دستت بهش میرسید میکوبیدی پشتش و بدبخت یه متر میپرید بالا
فعلا بای بای



دخمل یک ساله ما راه افتاد
